1- از سيد علي حسيني نقل شده كه گفت: در مشهد مقدس روز عاشورا يكي از رفقا براي ما كتاب مقتل ميخواند،به اين حديث رسيد كه حضرت باقر(عليهالسلام) فرمودند:
«هر كس در مصيبت حسين(عليهالسلام) اشك چشمش روان شود اگر چه به قدر بال مگسي باشد، خداوند گناهان او را بيامرزد اگر چه به قدر كف دريا باشد.»
شخصي در مجلس بود انكار اين حديث كرد و گفت: اين را عقل نميپذيرد، و بحث درگرفت و بعد از آن متفرق شديم.
همان شب در خواب ديد كه قيامت بر پا شده و مردم در زميني هموار برانگيخته شدهاند،... گرما شدت يافت و تشنگي غالب گشت، هر طرف به طلب آب رفت نيافت، تا اينكه حوض بسيار بزرگ و پرابي را ديد كه آب آن از برف سردتر است. و در كنار آن دو مرد و يك زن سياهپوش محزون ايستادهاند.
پرسيد: ايشان كيستند؟ گفتند: حضرت محمد(صلي الله عليه و آله) و علي(عليهالسلام) و فاطمه(سلام الله عليها).
گفت: چرا اينها سياه پوشيدهاند و محزون هستند؟ گفتند: مگر امروز عاشورا نيست؟ اينها به همين خاطر محزون هستند.
گويد: نزديك حضرت فاطمه(سلام الله عليها) رفتم و درخواست آب نمودم. آن حضرت نظر تندي به من كردند و فرمودند: تو منكر فضل گريه بر نور چشم من حسين هستي؟ كه او را از روي ظلم و دشمني كشتند! خدا لعنت كند كشنده، و ستم كننده بر او، و كسي را كه مانع شد از آشاميدن آب.
پس از خواب بيدار شدم و از گفته خود پشيمان گشتم و به سوي خدا توبه نمودم.[1]
2ـ مرحوم نوري از استاد بزرگوار خود عالم جليل القدر علامه شيخ عبدالحسين تهراني نقل ميكند كه چون ميرزا نبي خان از دنيا رفت – و او از خواص محمد شاه قاجار بود و از كساني بود كه هرگناهي را مرتكب ميشد و در تظاهر به فسق و فجور ضرب المثل بود – در خواب ديدم كه در باغهاي سرسبز و عمارتهاي عالي كه گويا در بهشت است تفريح ميكنم، و با من كسي بود كه صاحب خانهها و قصرها را ميشناخت.
بجايي رسيديم، گفت: اينجا براي ميرزا نبي خان است و اگر دوست داري او را ببيني در آنجا نشسته است،و او را نشان داد.
متوجه او شدم ديدم تنها در تالاري نشسته است، چون مرا ديد اشاره كرد كه بيا بالا، من نزد او رفتم، ايستاد به من سلام كرد و مرا در صدر مجلس نشانيد، و خود همانند زمان حياتش نشست.
من از حال و مكانش در فكر بودم، او از صورت من دريافت و گفت: اي شيخ، گويا تعجت ميكني از جايگاه من در اينجا، با اعمال بدم در دنيا كه آتش جهنم را ميطلبيد!
گفتم: آري.
گفت: من در طالقان معدن نمكي داشتم كه هر سال اجاره آن را به نجف ميفرستادم تا صرف اقامه عزاداري حضرت اباعبدالله الحسين(عليهالسلام) شود، و اين مكان عوض آن عمل به من داده شده است.
با تعجب از خواب بيدار شدم و فردا در مجلس درسم خواب را بيان كردم.
يكي از فرزندان عالم فاضل مولا مطيع طالقاني گفت: خوابت درست است. او در طالقان معدن نمك داشت كه هر ساله نزديك به صد تومان (به پول آن روز) اجارهاش بود، آن را به نجف ميفرستاد و با نظارت پدرم صرف عزاداري حضرت سيدالشهدا(عليهالسلام) ميشد.
استاد فرمودند: قبلا خبر نداشتم كه او در طالقان معدن دارد و درآمدش را خرج عزاداري ميكند.[2]
3ـ مرحوم فاضل دربندي در «اسرار الشهادة» مينويسد: شخصيتي از طائفه هندو ملقبت به افتخار الدوله – كه قبلا در دولت هند مستوفي الممالكي داشته – هر سال در ماه محرم مال زيادي در اقامه عزاي حضرت حسين(عليهالسلام) بذل ميكرد، در يكي از سالها دو برابر سالهاي قبل عطا نمود، به مرض شديدي مبتلا گرديد به طوري كه به حالت احتضار و اغماء افتاد.
ناگاه صحت و سلامت براي او حاصل گرديد و از جاي برخاست و مسلمان شد.
از او سببش را پرسيدند، گفت: حضرت سيدالشهداء (عليهالسلام) را ديدم كه فرمودند:
«قم قد عافاك الله تعالي ببركة اقامة تعزيتي؛ برخيز كه خداوند به خاطر برپاداشتن عزاي من تو را عافيت بخشيد».
وي در آموختن احكام الهي كوشش ميكرد و با خانواده خود كه آنها نيز مسلمان شده بودند از هند به كربلا هجرت كرد، و اموال قيمتي خود را به آستان حسيني هديه نمود، و اكنون از اعبد و ازهد مردم آنجا ميباشد.[3]
4ـ محتشم پسري داشت كه از دنيا رفت، چند بيت شعر در رثاي وي گفت: شبي رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) را در خواب ديد كه به او فرمودند:
«تو براي فرزند خود مرثيه ميگويي ولي براي فرزند من مرثيه نميگوئي!»
گويد: بيدار شدم ولي چون در اين رشته كار نكرده بودم، ندانستم چگونه مرثيه ان حضرت را شروع نمايم.
شب ديگر در خواب آن حضرت فرمود: «چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتي؟» عرض كردم: چون تا كنون در اين وادي قدم نزدهام.
فرمودند: بگو«باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است».
بيدار شدم، همان مصرع را مطلع قرار دادم و آنچه ميبايست سردوم، تا به اين مصرع رسيدم: «هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال» در اينجا ماندم كه چگونه اين مصراع را به آخر برسانم كه به مقام خداوند جسارتي نكرده باشم
شب حضرت ولي عصر – ا رواحنا فداه – را در خواب ديدم فرمودند: چرا مرثيه خود را به اتمام نميرساني؟ عرض كردم: در اين مصرع ماندهام.
فرمود: بگو«او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال».
بيدار شدم،اين مصرع را ضميمه آن نموده و بيت را به آخر رساندم.[4]
5ـ نقل شده كه مُقبل (شاعر اصفهاني) در جواني در نهايت ظرافت و لطافت بود، در ايام محرم به جمعي رسيد كه به سينه زني در عزاي سيدالشهداء (عليهالسلام) مشغول بودند، از روي مسخره چيزي خواند كه عزاداران ناراحت شدند.
پس از چندي به مرض جذام مبتلا شد، به طوري كه مردم از او متنفر شده و در آتش خانه حمام قرار گرفت.
سال ديگر روزي در كنار خرابه با دلي شكسته نشسته بود،جمعي از سينه زنان ميخواندند:
چه كربلاست امروز چه پر بلاست امروز
سر حسين مظلوم از تن جداست امروز
آتش در نهاد مقبل افتاد و به نظر حسرت به ايشان نگريست و گفت:
روز عزاست امروز جان در بلاست امروز
فغان و شور محشر در كربلاست امروز
همان شب پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه و آله) را در خواب ديد، وي را نواز ش كرده، از تقصيرش گذشتند. گويند نام او «محمد شيخا» بود و آن جناب او را «مقبل» لقب دادند.
لذا شروع به سرودن قضاياي سيدالشهداء (عليهالسلام) نمود.
گويند: چون واقعه شهادت را تمام نمودم شب جمعه بود، چندان خواندم و گريستم تا آنكه در بستر به خواب رفتم، در عالم خواب خود را در حرم منور فرزند علي(عليهماالسلام) ديدم كه منبري گذارده، و جناب پيغمبر(صلي الله عليه و آله) تشريف داشتن و در آن اثناء محتشم را حاضر كردند.
پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: امشب شب جمعه است بر منبر برو و در مصيبت فرزندم چيزي بخوان. محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت، خواست در پله اول بنشيند حضرت فرمود: بالا برو،چون به پله دوم رفت، فرمود: بالا برو. و همچنين تا بر پله آخر منبر نشست و خواند:
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد شور و نشور واهمه در كمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد هر جا كه بود طائري از آشيان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت زياد رفت چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بياختيار نعره هذا حسين از او سر زد چنانكه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعه بتول رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول
اين كشته فتاده به هامون حسين تست وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه خرگاه از اين جهان زده بيرون حسين تست
اين خشك لب فتاده و ممنوع از فرات كز خون او زمين شده جيحون حسين تست
وين نخل تو كز آتش جانسوز تشنگي دود از زمين رسانده بگردون حسين تست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست
مقبل گويد: پس از فراغ از تعزيه داري و سوگواري، جناب پيامبر(صلي الله عليه و آله) خلعتي به محتشم عطا فرمودند.
من با خودگفتم: البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته، زيرا به من دستور خواندن ندادند.
ناگاه حوريهاي خدمت آن حضرت عرض كرد: جناب فاطمه زهرا(سلام الله عليها) ميگويند: دستور فرماييد مقبل واقعهاي در مرثيه سيدالشهداء(عليهالسلام) بخواند:
پس حضرت مرا امر فرمودند بر منبر رفتم و بر پله اول ايستادم و خواندم:
روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان فتاد از حركت ذوالجناح وز جَوَلان
نه سيدالشهدا ، بر جدال طاقت داشت نه ذوالجناح ديگر تاب استقامت داشت
كشيد پا ز ركاب آن خلاصه ايجاد برنگ پرتو خورشيد بر زمين افتاد
هوا ز جور مخالف چون قيرگون گرديد عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد
بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد
ناگاه كسي اشاره نمود كه فرود آي، دختر سيد دو سرا بيهوش گشته، پس من فرود آمدم و منتظر عطاياي البرايا بودم كه ديدم ضريح منور سبط خير البشر باز شد، و شخص جليل القدري بر آمد. اما زخم سينهاش از ستاره افزون، و جراحات بدنش از شماره بيرون، خلعت فاخري به من عطا نمود.
عرض كردم: فدايت گردم تو كيستي؟ فرمود: من حسينم.[5]
6ـ يكي از علماي بزرگ، جناب حبيب را در خواب ديد كه در غرفههاي بهشتي به انواع نعمتهاي پروردگار متنعم و بساط نشاط براي او گسترده، بعد از عرض ارادت گفت: اي حبيب! چگونه شكر اين نعمت را اداء ميكني كه در جواني خدمت حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) بودي، و در پيري موي سفيد خود را در راه ياري فرزند پيامبر(صلي الله عليه و آله) به خون خود خضاب نمودي، آيا آرزوي ديگري داري؟
فرمود: آرزو دارم به دنيا برگردم،و در جمله عزاداران حسين(عليهالسلام) داخل شوم زيرا كه از سيد دو عالم شنيدم كه فرمود:
«هر كس در مجلس عزاي فرزندم حسين(عليهالسلام) از روي معرفت اشك بريزد، خداوند كريم ثواب صد شهيد به او عطا فرمايد و درجات او را در بهشت بيفزايد.»[6]
7ـ در يكي از شهرهاي هند، شخصي از دوستان اهل بيت(عليهمالسلام) ثروت فراواني داشت، هر سال در ماه محرم مجلس عزاي سيدالشهداء(عليهالسلام) برپا ميكرد و مال زيادي صرف مينمود، و در روز و شب سفره ميانداخت و فقرا و بيچارگان را اطعام ميكرد، تا اينكه به فرماندار آن منطقه خبر دادند و فرماندار چون دشمن اهل بيت(عليهمالسلام) بود، دستور داد او را حاضر كردند،وي را دشنام داد و امر كرد كه او را بزنند و اموال او را مصادره نمايند.
آنچه از ثروت و غلامان داشت همه را گرفتند،چون ماه محرم رسيد آن شخص بسيار ناراحت شد، چون نميتوانست مجلس بگيرد.
زن صالحهاي داشت گفت: براي چه ناراحتي،چرا گريه ميكني؟
پاسخ داد: چون نميتوانم عزا داري امام حسين(عليه السلام) را بپا كنم. زن گفت: نارحت نشو،براي ما فرزندي است او را به شهر دوري ببر و به اسم غلام بفروش و از پول آن خرج عزاداري نما.
آن مرد خوشحال شد،سراغ جوانش آمد و به او حكايت را بيان كرد، آن جوان گفت: من خود را فداي حسين فاطمه ميكنم. پس آن مرد جوانش را به شهري دور برد و او را به بازار آورد.
مردي جليل القدر و نوراني را ديد، به او گفت: با اين جوان چه اراده داري؟ گفت: او را ميفروشم. به هر مقدار كه گفت، بدون چانه زدن او را خريد.
آن تاجر با خوشحالي به شهر خود بازگشت و به خانه رفت و جريان را براي زن خود نقل ميكرد كه جوان از در وارد شد. آن مرد گفت: مگر فرار كردي؟ گفت: نه، گفت: براي چه آمدي؟
جوان گفت: وقتي كه تو بازگشتي گريه گلويم را گرفت. آن بزرگوار به من فرمود: چرا گريه ميكني؟ گفتم: براي فراق آقايم، چون خوب مولايي داشتم به من نهايت احسان مينمود.
ان بزرگوار فرمود: تو غلام او نيستي بلكه فرزند او ميباشي. گفتم: اي سيد و آقاي من، شما كيستيد؟ فرمود: من آنم كه پدرت به خاطر من تو را فروخت.
«انا الغريب المُشَرَّد، اَنا الَّذي قَتَلوُني عَطشانا».
فرمود: ناراحت نشو، من تو را به پدرت بر ميگردانم. چون برگشتي به او بگو: والي اموال تو را برميگرداند با زيادي و احسان و نيكويي فراوان.
پس مرا برگردانيد و از چشم من غائب شد.
در اين گفتگو بودند كه درب خانه زده شد، چون درب را گشودند شخصي گفت: امير را اجابت كنيد.
آن مرد نزد امير حاضر شد، امير از او تجليل كرد، و عذر ميآورد و طلب حليت مينمود، هر چه از و گرفته بود با اضافاتي رد نمود و گفت: اي مرد صالح، در برپاداشتن عزاي سيدالشهداء(عليهالسلام) كوشش كن، و هر سال ده هزار درهم برايت ميفرستم و من با خانواده و بستگان و رفقايم هدايت يافتم و شيعه شديم.
جناب امام حسين(عليهالسلام) را ديدم، به من فرمودند: آيا اذيت ميكني كسي را كه عزاي من برپا ميكند،و اموال و غلامانش را ميگيري؟ هر چه از او مصادره كردهاي بر گردان، و گرنه به زمين دستور ميدهم كه تو را با اموالت فرو برد، در اين كار تعجيل كن پيش از آنكه بلا بر تو نازل شود.[7]
8ـ آقاي حاج شيخ مهدي حائري تهراني – امام جماعت مسجد ارك و مسجد الغدير – برايم نقل نمود كه شبي در خواب ديدم كه براي استفاده در اين حسينيه آمدم، مرحوم سيد جواد سدهي بالاي منبر روضه ميخواند و شور و انقلاب عجيبي ايجاد كرده و همه حاضرين تحت تأثير روضه خود قرار داده، و مردم به سر و صورت و سينه ميزنند و گريه ميكنند و بعضي هم بيهوش شدهاند.
چون منبرش تمام شد و پايين آمد مردم با او مصافحه كرده و بعضي دست او را ميبوسيدند. من هم پيش رفته و با او مصافحه كردم و متوجه شدم از دنيا رفته است. گفتم: حاج آقا، حال شما چطور است؟ گفت: الحمدلله، از بركات آقا سيدالشهداء(عليهالسلام) حال همه خوبست،روزي كه آقاي سلطان الواعظين شيرازي (مؤلف كتاب شبهاي پيشاور) آمدند، به هر يك از ما روضه خوانها يك درجه دادهاند.[8]
9ـ از علي پسر دعبل خزاعي (شاعر معروف اهل بيت نقل شده) كه گفت: (با اينكه از شيعيان علي بن موسي الرضاعليه السلام) بود، و آن حضرت را بسيار دوست ميداشت) در وقت مردن رنگش تغيير يافت، زبانش بند آمد و صورتش سياه شد، (از ترس ملامت دشمنان آن را مخفي داشتم، و در پنهاني او را غسل داده و دفن نمودم، و از اين جريان بسيار محزون بودم.)
نزديك بود از مذهبش برگردم، تا اينكه بعد از سه روز او را در خواب ديدم با روي نوراني، كه جامه سفيد نيكويي در بر، و كلاهي سفيد بر سر داشت.
گفتم: پدر جان، خداوند با تو چگونه رفتار كرد؟
گفت: فرزندم، آنچه مشاهده كردي از سياهي صورت و بند آمدن زبان به جهت شرب خمر در دنيا بود، در همان حال بودم تا اينكه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) با لباس و كلاهي سفيد تشريف آوردند،و به من خطاب كردند: تويي دعبل؟ (كه براي شهيدان اهل بيت من مرثيه ميگفتي، و دوستان ما را در مصيبت ايشان ميگرياندي)؟
عرض كردم: بله يا رسول الله.
فرمود: از آن مراثي كه در حق ايشان گفتهاي چيزي بخوان، (پس قبر من وسيع شد و صندلي گذاردند، و حضرت پيامبر(صلي الله عليه و آله) بر آن نشستند، و ملائكه بسيار در خدمت آن جناب بودند) من خواندم:
لا اضحك الله سنّ الدهر ان ضحكت و آل احمد مظلومون قد قهروا
مشردون نفوا عن عقر دارهم كانهم قد جنوا ما ليس يغتفو
هرگز روزگار و اهل آن خندان و شادمان نباشند (و روزگار بكام ايشان نگردد) و حال آنكه به اهل بيت پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) ظلم و ستم رسيده، و همگي خوار و زار گرديدند و مظلوم و مقهور ميباشند.
ايشان را به زور و ستم از خانههايشان دربه در كردند، به طوريكه گويا گناهي از ايشان سر زده كه آمرزيدني نيست.
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) (گريستند) و جامه سفيدي كه پوشيده بودند به من عطا فرمودند و مرا شفاعت كردند.[9]
10ـ در بعضي از كتب معتبره اصحاب ذكر شده است كه در مدينه زني بدكاره بود كه به اعمال زشت معروف بود. او همسايهاي داشت كه هميشه بر تعزيهداري حضرت امام حسين(عليهالسلام) مواظبت مينمود. روزي به عادت هميشه مشغول تعزيه، و ديگي بر بالاي آتش گذارده بود كه طعامي براي عزاداران مهيا كند، آن زن فاسق احتياج به آتش پيدا نمود، به خانه همسايه آمد تا آتش بردارد.
نزديك آن ديگ آمد، متوجه شد آتش آن خاموش شده لذا آتش آن را با فوت روشن نمود به سبب تأثيرات آتش و دود چند قطره آب از ديدگانش بيرون آمد. آتش را برداشت و به خانه خود رفت.
ايام تابستان بود و آن زن عادت به خواب قيلوله داشت. چون به خواب رفت ديد كه قيامت بر پا شده، مأموران جهنم او را گرفتند و به غل و زنجير آتشين بستند و فرمودند: خداوند متعال بر تو غضب نموده و به ما دستور داده كه تو را به جهنم بريم.
آن زن فرياد ميكرد و استغاثه مينمود و كسي به فرياد او نميرسيد، ملائكه عذاب او را ميكشيدند تا آنكه به كنار جهنم رسيدند، چون خواستند او را در جهنم بيندازند شخصي نوراني بر ايشان فرياد زد كه دست از وي برداريد.
ملائكه عذاب از او دور شدند، و در كمال ادب و ملايمت عرض كردند: يابن رسول الله، اين زن فاسق است و عمر خود را صرف كار بد و معصيت خدا نموده! فرمود: بلي اما در اين روز بر جماعت عزادار وارد شد و آتش به جهت ايشان افروخت، و به اين سبب از حرارت آتش دست او آزرده شد، و اشك از ديدگانش بيرون آمد.
چون ملائكه اين سخن را شنيدند او را برگردانيدند و گفتند:
«كرامة لك يابن الشافع و الساقي»
و به حرمت آن بزرگوار از او گذشتند و او را به ساقي كوثر و فرزندش حسين سبط رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) بخشيدند.
چون آن زن از خواب بيدار شد به تعجيل خود را به عزاخانه رسانيد و خواب خود را براي ايشان نقل نمود،و در آن مجلس شورشي از نو پيدا شد و چنان گريه و زاري و افغان نمودند كه چشم روزگار نديده بود،و آن زن به بركت عزاداري سيدالشهداء(عليهالسلام) توبه كرد و بقيه عمر خود را صرف عزاداري آن جناب نمود.[10]
(سحاب رحمت: ص 87 تا 100)
[1] - بحارالانوار: ج 44، ص 293 – منتخب طريحي: ج 2، ص 83.
[2] - دارالسلام: ج 2، ص 233.
[3] - وقايع الايام: ص 12.
[4] - الكلام يجر الكلام: ج 2، ص 110 – و لكن مرحوم ملا علي خياباني در وقايع الايام:ص 58 به جاي رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) مينويسد: اميرالمؤمنين(عليهالسلام) را در خواب ديد.
[5] - وقايع الايام: ص 58.
[6] - زنگي حبيب بن مظاهر: ص 56.
[7] - معالي السبطين: ج 1، ص 98.
[8] - اختر فروزان، تأليف جناب آقاي شيخ محمد شريف رازي: ص 433.
[9] - عيون اخبار: ج 2، ص 270، باب 66،ح 36 (خبر دعبل عند وفاته) – رياض الشهادة: ج 2، ص 312، مجلس 16.
[10] - رياض الشهادة: ج 2، ص 51.



